![]() |
![]() |
|
| برای با تو بودن دنبال یک بهونه ام |
زمان به من آموخت : که دست دادن دلـیـل رفـاقـت نـیست ، بوسـیـدن قـول مانـدن نـیست ، وعـشـق ورزیـدن : ضمانت تـنها نـشـدن نـیست ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 17:1 توسط محبوب |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 0:6 توسط محبوب |
|
هيچ کس تنهايي ام را حس نکرد... لحظه هاي ويرانيم را حس نکرد در تمام لحظه هايم هيچ کس خلوت تنهاييم را حس نکرد... آسمان غم گرفته ام هيچگاه برکه طوفانيم را حس نکرد... آن که سامان غزل هايم از اوست بي سر و سامانيم را حس نکرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 17:1 توسط محبوب |
|
|
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر ، صدا کردم . تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت ،دعا کردم. پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس ترا از بین گلهایی که در تنهاییم رویید ، با حسرت جدا کردم. و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم ، گفتی: "دلم حیران و سر گردان چشمانیست رویایی ، و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم ، ترا در دشتی از تنهایی و حسرت ، رها کردم. " همین بود آخرین حرفت ، و من بعد از عبور تلخ و غمگینت ، حریم چشمهایم را ، به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید ، وا کردم. نمی دانم چرا رفتی ؟ نمی دانم چرا !؟ شاید خطا کردم ! و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی ، نمی دانم تا کی ؟ برای چه ؟ ولی رفتی !!! و بعد از رفتنت ، باران چه معصومانه می بارید. و بعد از رفتنت ، یک قلب دریایی ترک برداشت. و بعد رفتنت ، رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد. و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره ، با مهربانی دانه بر می داشت ، تمام بالهایش غرق در انبوه غربت شد. و بعد از رفتن تو ،آسمان چشمهایم خیس باران شد. و بعد از رفتنت ، انگار کسی حس کرد ، من بی تو ، تمام هستی ام از دست خواهد رفت. کسی حس کرد ،من بی تو ، هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد. و بعد از رفتنت ، دریا چه بغضی کرد. کسی فهمید ، تو نام مرا از یاد خواهی برد. و من با آنکه می دانم ، تو هرگز نام مرا با عبور سبز خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام ، برگرد. ! برگرد ، ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد؟ و بعد از اینهمه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره ، آرام و زیبا گفت : تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب تو، خطا کردم. و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید ، کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است. و من در اوج پاییزی ترین ویرانه یک دل ، میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر، نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان ، باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت ، دعا کردم . نمی دانم چرا ؟ ....
مریم حیدر زاده
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 0:17 توسط محبوب |
|
|
آشنای مهربانم بود و رفت شب تسلی بخش اندوه نگاهم بود و رفت چلچراغی در دل شام سیاهم بود و رفت کاروانی از غزل را پیش رویم می نهاد او تمام هستی من ,تکیه گاهم بود و رفت باز در کار دلم وا مانده ام بی یاد عشق او همیشه چاره ساز اشتباهم بود و رفت رفت و دیدم پشت پایش آتشی بر دل نهاد او به وقت بی کسی تنها پناهم بود و رفت مانده ام با یک سکوت تلخ در راه جنون حاصل تشویش سال و سهم ماهم بود و رفت حال دیگر او که اشعار مرا می خواند ,نیست آشنای مهربان , پایان راهم بود و رفت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 1:45 توسط محبوب |
|
منم تنهاترین تنهای دنیا تویی زیبا ترین زیبای دنیا منم مثل امید یک قناری قراری بر دل هر بی قراری منم یلدای بی پایان عاشق تو بودی مرهم زخم شقایق تویی ساکت تر از پِژواک شبنم به روی برگ گل ها خواب,نم نم منم آن لهجه لبریز از درد نگاه تو نبوده هرگزم سرد تویی لالایی خواب خوش آواز نگاهم را ببین در شوق پرواز مهر که جادوی نگاهت کرده اش سحر نگاهت را پرستم ای نگارم فدای تار مویت هرچه دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:28 توسط محبوب |
|
گر نيايی تا قيامت انتظارت می کشم منت عشق از نگاه پر شرابت میکشم ناز چندين سالهی چشم خمارت میکشم تا نفس باقيست اينجا انتظارت میکشم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 21:5 توسط محبوب |
|
برو هرجا که می خواهی خدا پشت پناه تو به رسم کهنه اشک می ریزم به راه تو ندارم جزاین هدیه ای تقدیم چشمانت ببین با دست خالی بازگشت این روح سیاه تو بسوز ای دل به آتش به جرم عاشقیهایت به یک بیگانه دل بستی همین بود اشتباه تو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 16:44 توسط محبوب |
|
اون كه يه وقتي تنها كسم بود ... تنها پناه دله بي كسم بود تنهام گذاشت و رفت از كنارم ... از درد دوريش من بي قرارم خيال مي كردم پيشم مي مونه ... ترانه ي عشق واسم مي خونه خيال مي كردم يه هم زبونه ... نمي دونستم نا مهربونه با اين كه رفته اما هنوزم ... از داغه عشقش دارم مي سوزم فكر و خيالش همش باهامه ... هر جا كه ميرم جلو چشامه دلم مي خواد تا دووم بيارم ... رو درد دوريش مرحم بزارم اما نمي شه راهي ندارم ... نمي تونم من طاقت بيارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 0:4 توسط محبوب |
|
برای شکستن من یک اخم تو کافیه نیازی به فریاد نیست واسه اشک ریختنم سکوت تو کافیه نیازی به قهر نیست برای مردنم حرف رفتنت کافیه نیازی به انجامش نیست......
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 0:1 توسط محبوب |
|
|
آن کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگ ها همان اوازی بود که من گمان می کردم می گوید دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 21:44 توسط محبوب |
|
نميخوام به جزمن دوست دار ديگري باشي نميخواهم براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي نميخواهم صفاي خنده ات را ديگري ببيند نميخواهم كسي نامش،برلبهاي توبنشيند نميخواهم به غيرازمن بگيرد دست تودستي نميخواهم كسي يارت شوددرراه این هستی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 23:31 توسط محبوب |
|
با من غریبگی نکن با من که درگیر توام چشماتو از من بر ندار من مات تصویر توام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 0:23 توسط محبوب |
|
|
ديدي آخرش من و گذاشت و رفت
از زمين قلبم رو بر نداشت و رفت ديدي آخرش من و ديوونه كرد واسه رفتن همينو بهونه كرد ديدي اون وعده هايي كه رنگي بود تمومش فقط واسه قشنگي بود ديدي اون كه دلم و بهش دادم رفت و از چشماي نازش افتادم ديدي اوني كه مي گفت مال منه دم آخر نيومد سر بزنه ديدي خط زد اسمم و از دفترش رفت و افند نزدم دور سرش ديدي اون نخواست برم به بدرقش ديدي كه باختم توي مسابقش ديدي مهربونيا رو زد كنار رفت و چشمام و گذاشت تو انتظار ديدي رفت گذاشت به پاي سرنوشت گفت شايد ببينمت توي بهشت ديدي بي خبر گذاشت و رفت و سفر گفت بذار بمونه چشم اون به در ديدي افتاد اسم من سر زبون همشون گفتن به اون نامهربون ديدي كه دعاها مستجاب نشد آخرم دلش واسم كباب نشد ديدي لااقل نزد به پنجره كه بهم خبر بده مي خواد بره ديدي رفت بدون هيچ سر و صدا ولي من سپردمش دست خدا ديدي بي خداحافظي روونه شد ديدي قولاش و گذاشت تو چمدون كه ديگه نمونه از اونا نشون ديدي با دل اين و در ميون نذاشت رفت و از خاظره ها نشون نذاشت ديدي آخرش من رو نظر زدن تو سر اين دل در به در زدن ديدي آخرش من و تنها گذاشت تشنه رو تو حسرت دريا گذاشت يعني رفته اونجا آشيان كنه يا مي خواسته من رو امتحان كنه ديدي حتي اون نگفت مي ره كجا چه بده رسماي روزگار ما ديدي خواستمش ولي من و نخواست اينم از بازياي دنياي ماست حالا چند روزيه كه بدون اون چشم من خيره شده به آسمون امون از عاشقياي چنروزه كه فقط يكي تو شعرش مي سوزه چه كنم خدا پشيمونش كنه يا كه مثل من پريشونش كنه رفت و ديگه نمي ياد به شهر ما بهتره بسپرمش دست خدا مریم حیدرزاده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 23:42 توسط محبوب |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 22:36 توسط محبوب |
|
|
حالم بد نيست غم کم می خورم
کم که نه! هر روز کم کم می خورم آب می خواهم، سرابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب خنجری بر قلب بيمارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست سنگ را بستند و سگ آزاد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام عشق اگر اينست مرتد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است در ميان خلق سر در گم شدم بعد از اين بابی کسی خو می کنم نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم،بت پرستی کار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم من که با دريا تلاطم کرده ام قفل غم بر درب سلولم مزن! من نمی گويم که خاموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم،دگر گفتن بس است روزگارت باد شيرين! شاد باش آه! در شهر شما ياری نبود وای! رسم شهرتان بيداد بود از درو ديوارتان خون می چکد خسته ام از قصه های شوم تان اينهمه خنجر دل کس خون نشد آسمان خالی شد از فريادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام عشق از من دورو پايم لنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اشکی برای ما نريخت چند روزی هست حالم ديدنیست گاه بر روی زمين زل می زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت ما زياران چشم ياری داشتيم بر گرفته از " هيچوقت به هم نميرسيم..اينو ميدونم" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 22:24 توسط محبوب |
|
یــــــادمــــــان باشد از امروزخــــــطايي نکنــــــيم گــــــر که درخويــــــش شــــــکستيم صــــــدايي نکنيــــــم پــــــر پروانــــــه شکســــــتن هنــــــر انســــــان نيــــــست گــــــر شکستـيــــــم زغفــــــلت مــــــــــــن و مــــــايي نکنيــــــم يــــــادمــــــان باشــــــد اگــــــر شــــــا خــــــه گلــــــي را چيــــــديم وقت پــــــرپــــــر شدنش ســــــازو نوايــــــي نکنيــــــم يــــــادمــــــان باشد اگــــــر خــــــاطــــــرمــــــان تنهــــــا مــــــانــــــد طلــــــب عشــــــق، زهــــــر بــــــي ســــــرو پــــــايي نکنيــــــم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 21:4 توسط محبوب |
|
|
ماه و سنگ اگر ماه بودم ؛ به هرجا که بودم ؛
سراغ تورا از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم ؛ به هرجا که بودی؛
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی – به صد ناز – شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی ؛به هرجا که بودم
مرا می شکستی ؛ مرا می شکستی ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 1:35 توسط محبوب |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 23:22 توسط محبوب |
|
|
مطمئن باش برو ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست و تو چه زشت به من و سادگی ام خندیدی به من و قلب یتیمم که نگاهم میگفت : تا ابد مال تو بود....... تو برو برو تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند زنم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:53 توسط محبوب |
|
|
کی بود که با اشکای تو یه اسمون ستاره ساخت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 14:18 توسط محبوب |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 13:50 توسط محبوب |
|
|
می نویسم هر شب ان نام تو را در بخار شیشه های پنجره او به من خیره و من خیره بر او هر دو اشک دیده جاری می کنیم دستمالم پاک می سازد اشک ما ما به هم در گریه یاری می کنیم کم کمک ان نام زیبای تو را قطره ای عاصی به خود حل می کند محو می گردد حرف حرف نام تو در کویر شیشه های سرد شب تا دگر روز و دگر فردا شبی تا بیاید باز حرف نام تو تا ببندد نو بخار دیگری در کویر شیشه های پنجره می نویسم باز نام تو را در بخار شیشه های پنجره
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 0:47 توسط محبوب |
|
آنقدر درد درون را در دل خود ريختم تا كه خود با درد هستي سوز خود آميختم تا جدا ماند غمٍ در من زهر بيگانه اي از تو هم اي عشق بي فرجام من بگريختم برگ زردي بودم و در تندباد حادثات بر تن هر شاخه بي ريشه اي آويختم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 0:13 توسط محبوب |
|
|
شبي از شبها
اي تو آئينه هر پاكي اي پاک با تو باور كردم... كه جهان خالي از آئينه پاكي نيست شبي از شبها ياد من پاورچين پاورچين از در خانه برون رفت من ندانستم كي روز آمد و كجا بود آنقدر بو بردم كه تنش بوي دلاويز ترا با خود داشت شبي از شبها تو مرا گفتي شب باش من كه شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود شب شب گشتم به اميدي كه تو فانوس نظرگاه شب من باشي |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مهر 1386ساعت 2:0 توسط محبوب |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:47 توسط محبوب |
|
|
پرنده... پرنده ، هی پرنده بی پروا ! در پی آن فوج گمشده بر مه، آشیانه مساز ! من ساختم ...... باد آمد و همه رویاها را با خود برد...!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 1:11 توسط محبوب |
|
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند دستخطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند آدمک خر نشی و گریه کنی کل دنیا سراب است بخند فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گریه چه زیباست بخند صبح فردا به شب نیست که نیست تازه انگار که فرداست بخند راستی آنچه که یادت دادیم پر زدن نیست که درجاست بخند آدمک نغمه ی آغاز نخوان به خدا آخر دنیاست بخند ......... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 0:33 توسط محبوب |
|
|
..
گفتي كه به احترام دل باران باش،
باران شدم و به روي گل باريدم گفتي كه ببوس روي نيلوفر را، از عشق تو گونه هاي او بوسيدم گفتي كه براي باغ دل پيچك باش ، بر ياسمن نگاه تو پيچيدم گفتي كه براي لحظه اي دريا شو، دريا شدم و تو را به ساحل ديدم گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش ، مجنون شدم و ز دوريت ناليدم گفتي كه بيا و از وفايت بگذر ، از لهجه ي بي وفاييت رنجيدم گفتم كه بهانه ات برايم كافيست، معناي لطيف عشق را فهميدم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 1:24 توسط محبوب |
|
|
حصار را بركن
روزي ساقه اي بودم ساده و بي خار پر از شوق برخاستن از خاك و رسيدن به نور آب محبت را با ريشه سرنوشت جستجو ميكردم تا به افلاك رسم نميدانم با كدامين تند باد بود كه ساقه ام خم شد و مترسك پندار نهيبي زد كه ساقه بي حصار را اميد رهايي نيست پس من فقط حصار ساختم وحصار ... دير زماني است كه ديگر تند باد نمي وزد حتي از نسيم خوش سخن صبحگاهي خبري نيست شايد هم نسیم تا پشت حصار ميآيد ولي صدايش نفسهايش را نميتوانم شنيد ديگر حتي نور رهايي هم به اين حصار بلند سرنميزند ولي صدايي مي آيد گويي نسيم است كه آرام نجوا ميكند حصار را بركن حصار را بركن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 0:46 توسط محبوب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتی گریبان عدم
بادست خلقت میدرید وقتی ابد چشم ترا پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز ترا درآسمان ها میکشید وقتی عطش درد ترا بااشک هایم میچشید من عاشق چشمت شدم نه عقل ماند و نه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی یا عاقلی یک آن شداین عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی یا عاقلی. |
| پیوندهای روزانه |
|
آخرشه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| پیوندها |
|
آوای مسیح اشک ماه وصله های زندگی قلمدان های مرصع آخرشه مسافر خیال عکسها وشعرهای عاشقانه محمد |
|
RSS
|